حس بدی است انگار بخواهند دندانت را بکشند ..انگارزیر باران مانده باشی و آرزوی مرگ کنی...انگار لحظه ها معلق شوند و تو عجله داشته باشی...انگار تاصبح نتوانی صبر کنی..انگار صبح ندانی چه کار کنی....
بغض چون ماری بر گلو و قلبم چنبره زده کسی نیست تا روی شانه اش سرم را بگذارم...کسی نیست تا با صدایش این مار را افسون و کند و عزایم بخواند و از گلویم بیرونش آورد...
نه! گریه هم نمی آید ... و این بدتر است...گاهی وقت ها آنقدر بغض چنان بر گلوی آدم می تازد که راه گریه را هم می بندد... من حالم بد است...
Saturday، November 07، 2009
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
6 نظرات:
من برگ چغندرم؟
:)
khgj
سلام دوست عزیز
با تمام وجود درکت می کنم چون همدرد توام.همزادوهمراه توام.گرچه باید درسوگ آزادی گریست اما هنوز زوداست برای گریستن.هنوز همان صحاری طلوع را بیشترمی توان دید
"چه کسی می تواند حال مرا درک کند ؟"
.......کاش می توانستم یعنی در واقع جرات داشتم بگویم من.....
........
" من حالم بد است"....من بیشتر......
بعد از آنکه مرا به نام آن قدیسه خواندی و تکرار کردی و من از روی احولی خودم را در جامه ی آن قدیسه دیدم آنطور که باورم شد من اویم...
man...ou...xoda.....!!!
گاهی باور می کنی که باورت به غلط است ....و نیست
ارسال يک نظر