Saturday، October 24، 2009

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

اتفاقات گیج کننده ای می افتد... من دچار حس های غریبی شده ام... من بعضا از همنوعان و دوستان نازنینم بیزار می شوم... مثلا اینکه چرا اینها این قدر بی هیچ دغدغه ای زندگی می کنند؟ اینکه بحث سیاسی می کنند اما وقتی کار به مقام معظم می رسد دیگر می گویند نه !!! خب حتما ایشان چیزی می داند که این طوری می کنند.

من به شدت بعد از این اتفاقات نگرانم... و یاد روزهای پر التهاب چهارده سالگی ام می افتم که سوالات من وقتی به "خدا" می رسید به من می گفتند ما نمی توانیم او را بفهمیم... حتما حکمتی دارد.. آن روزها تنها موجود پیچیده ی غیر قابل فهم خدا بود...نه مقام معظم
دیگر این بی دغدغه بودن...نه دغدغه جهالت.... نه دغدغه مردمانی که می میرند و ظلمی که روا می شود ...و نه...این اتلاف بی وقفه عمر توسط نگارنده قابل تحمل است....هیچ کدام...
-------------------------------------------------
من هنوز هم بی نهایت عاشق ادبیاتم....


به راستی که چه طور می توان نسبت به همه چیز بی اعتنا بود؟ همه ی تلاش های صادقانه را با لبخندی خالی از محبت پاسخ داد .

3 نظرات:

amirhessam گفت...

گاهی اوقات فکر هدر رفتن عمر آدم ها زیر سایه ی تعصبات کور ،واقعا من را می ترساند...

نسیم گفت...

آخ که اینجور آدمها چه خوب زندگی می کنندو چه راحت امثال مرا با بی خیالی خود حرص می دهند. زیاد خورده ام به تور این آدمها....می فهمم چه می گویی.
راستی دخترم یک کاری کن که ملت اگر ایمیل گوگل هم نداشتند بتوانند نظر دهند! نمایش نام و سایت را باز کن!

Habibeh گفت...

درود دخترم

نمیدانم
از نادانی خویشتن
از این جهل کرم خورده ...
در پوستین دانایی،
از این اندیشه خاک خورده بوسعت تاریخ ...
از این جهل مرکب ِمکدّرم
از این بطالت رنگین ...
نمیدانم بکجای اندوه بگریزم !