Monday، October 19، 2009

لحظه ها در گذرند...
و این جهالت پر دامنه هر لحظه دامنم را تر تر می کند....
من می ترسم...
من می ترسم....چه قدر فاصله است میان جان پر تلاطم من و آرامش آگاهی...
و سیل این کتاب های نخوانده...واقعا خانه برانداز شده است...
-------------------------------------------------------
ما درس فوق العاده ای داریم به اسم "مرجع شناسی و روش تحقیق"...اقل العباد در حال گذران از این فوق العادگی است...تقریبا سه هفته است که به طور متوسط روزی چهار ساعت در کتابخانه کار می کنم... و گاهی حس می کنم مرغ جان این بدن جانور را ترک کرده است....چه می شود کرد جز لذت بردن؟ معمولا بعد از اینکه کارم در کتابخانه تمام می شود خود را چیزی جز جرثومه ی فساد نمی بینم...گرد چندین ساله ی این کتاب های دست نخورده بر من وقتی می نشیند دیگر با آب کوثر هم پاک نمی شود...استاد ٍ تقریبا چونان درسمان فوق العاده آقای دکتر آزادیان قدس الله روحه العزیزو ادام الله ظله بطول عمره چنان لذتی به من بخشید که این چرخش نوزده ساله روزگار هرگز به این اقل العباد چنین لذتی نبخشیده بود...ای آنکه باده های لبش را تو منکری /در چشم من نگر که پر از می چو ساغر است!


دیگر همین ها !!!!
یک چیز دیگر! عشق به زبان آلمانی هم واقعا مرا دم به دم دچار جنون ادواری می کند...وقتی در آلمانی لغت کم می آورم ناخود آگاه ذهنم کلمه می سازد بر اساس الگوی ترکیب در زبان آلمانی... دیروز برای نمایشنامه از خودم یک لغت ساختم بسی زیبا!!! اشپیل شقیفت! چه کسی می تواند حال مرا درک کند ؟
دو یا سه هفته پیش توانستم یکی دو بیت از گوته را بفهمم !!! تنها تفاوتش در جای موصوف و صفت بود... خدایان لاینتاهی شعر گوته مرا با خود کجا می برند؟ من در این دنیا آمده ام که فقط درد بکشم و لذت ببرم... از این معجزه مکرر...از این قوه ی ناطقه...از این همه کتاب... از شاهنامه ی بزرگ...از این عمر گذران که حاصلی جز لذت ندارد....و جز لحظه های دردناک

همه اش تقصیر احمدی نژاد (بی.همه .چیز) است و گرنه تو الان به جای اینکه ینگه دنیا باشی می توانستی پیش من باشی... من واقعا دلم برایت تنگ شده است.... را ست می گویم...دلم بی نهایت برایت تنگ شده است و حوض لجنی رنگ چشمانت( شوخی بود....) خب من چشمانت را به حوضی آمیخته به لجن و عسل تشبیه می کنم...خب می گویند چشمان من همرنگ توست پس اتفاق خاصی نیفتاد...حوض چشمانت خالی از ماهیان قرمز باد!!!!دوست دارم کنار این حوض لجن آلود که تشعشع آفتاب زرین از پشت برگ های خشک پاییز بر آن می افتد بنشینم و تمام ماهیان قرمزش را شکار کنم...و بعد در آن بپرم تا حافظه ات از یاد من پر باشد....راستی به شکوفه ها به باران به شفیعی...به یار شاطر به .... برسان سلام مارا !!!!
پروانه عزیزم....من راست می گویم ....با همه بی تفاوتی ام واقعا دلم برایت تنگ شده است....دلم برای آن روزها تنگ شده است.... هنوز روسری های تو در کمد من است و من .... چه قدر دلم می خواهد در جای من بخوابی و آواره ام کنی.....
من تو را خواهم دید زود یا دیر آ نطرف دنیا یا همین طرف
!!!

5 نظرات:

زیر بام آسمان گفت...

چه خوبه آدم برای کسی که دوستش داره و دلش براش تنگه بنویسه. من موافقم. چشمان تو و پروانه بیش از آنچه فکر کنی شبیه به هممند.

amirhessam گفت...

خونه ی نوت مبارک باشه:)

Habibeh گفت...

xuneye no mobarak ...

زیر بام آسمان گفت...

یادم رفت بگویم که امیدوارم این خانه بیش از یکسال دوام داشته باشد

razieh گفت...

به نظر سیال ذهن می آد.چیزی که من عاشقشم